سهاسها، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

دخترم سها

نه ماهگی

دختر گلم این روزها دیگه خیلی شیطون شدی. دائم دستت رو به میز و مبل میگیری و خودت رو سریع می کشونی بالا و شروع می کنی به حرکات موزون. این حالت وقتی قوت می گیره که مخصوصا بابا جونی برات آهنگ سها نانای نکرده رو بخونه که دیگه در هر شرایطی دست رد به سینش نمی زنی. جدیدا از صدای خودت خوشت اومده و با شکل خاصی که به لبهات می دی هی میگی بابابابا.......ماماماما....... من باورم نمی شه که منظورت از این آواها من و بابایی هستیم یا نه. انشالله که هستیم.       ...
3 دی 1392

من مامان تنبلی نیستم

دختر گلم این روزها مامان خیلی سرش شلوغ بوده و نگران.......... نگران از اینکه باید برگردم سر کار . نمی دونم چرا حال و حوصله نوشتن رو نداشتم . نمی دونم چرا حسش نبود ... ولی قول می دم دیگه بنویسم.  قول قول ... قول زنونه.  همیشه دغدغه این رو داشتم که ممکنه از اداره زنگ بزنن که برگرد و بالاخره این اتفاق افتاد . ولی باز هم خدا رو شکر که 8 ماه کنار هم بودیم. یک ماهی می شد که داشتم به گزینه پرستار فکر می کردم . یه پرستار مومن و مطمئن که خدا رو شکر پیدا شد.  راستش رو بخوای نه دلم می اومد که مهد کودک بگذارمت و نه اینکه هر روز کله سحر تو زمستون سرد ببرمت خونه مامان جون هات. می دونستم که تو توی خونه از همه جا راحت تری...
30 آذر 1392

دوباره شمال......... 7 ماهگی

      این عکس های 7 ماهگی دختر طلای منه. این دفعه یه صبح جهارشنبه مامانی و بابایی و دخملی سه تایی با هم رفتیم شمال ولی مجبور شدیم شنبه برگردیم تهران. باز خدا رو شکر یه استراحت کوچولو کردیم ولی اوضاع و احوال کاری بابایی یه کم بهم ریخته و با امید خدا همه چی انشالله درست می شه. ...
17 مهر 1392

نشستن دخملی

مامانی جدیدا داری بدون نیاز به پشتی و تکیه گاه می شینی و بعد از چند ثانیه تعادلت رو از دست می دی و لوو می شی زمین ........  نمی دونی چقدر تو این چند ثانیه که سعی می کنی بشینی ذوق می زنم و تشویقت می کنم . یکبار وقتی افتادی زمین من چنان جیغی کشیدم که تو با جیغ من گریه کردی.   .   قربون اون چشم های قشنگت بره مادر.........  اینجا با ترازوی خونه 8200 هستی مامانی. ...
12 مهر 1392

دخترم نیم سالگیت مبارک

دختر گلم شش ماه شدی و هر روز داری بزرگ و بزرگتر می شی من بیشتر عاشقت می شم. عاشق خندیدنت، گریه کردنت، وابسته شدنت....... جوری از اینکه بیای بغلم دوق زده می شی و می خندی و برام دست و پاهای خوشگلت رو تکون می دی که انگار با دیدن من همه دنیا نصیبت شده. مامانی قول می دی تا اخر عمرت اینقدر از دیدنم خوشحال بشی! وقتی تو خلوت شب ها ، وقتی خوابی و مثل فرشته ها لالا کردی می یام  تو اتاقت و آروم بوست می کنم  باورت نمی شه که انگار تمام دنیا ماله من شده. دوست دارم ساعتها بشینم و خوابیدنت رو تماشا کنم نفسم. اون چیزی که این روزها خیلی منو بهم ریخته و نگرانم کرده قضیه مرخصی زایمانه و نمی دونم که این قانون پیجیده قراره به کجا بر...
11 مهر 1392

سها و دوستای نی نی سایتی

امروز اول مهر ماه سها برای اولین بار دوستای نی نی سایتی  و مامان نی نی ها رو دید. مامان هایی که ٩ ماه شب ها و روزها رو به امید دیدن شما نی نی گل ها  با هم سر کردیم و تو این دنیای مجازی کنار هم بودیم. همون مامان هایی که هر روز بعد از دنیا اومدن شما نی نی ها از دل درد، کولیک، شیر خوردن ،  شیر نخوردن و  وزن گرفتن و نگرفتن ............  شما با هم گفتیم و همدیگرو دلداری دادیم.   نی نی ها به ترتیب از راست به چپ     رایان، دینا، رزالین، اهورا،سها،رایان،رودین،کسرا و شایلین       رایان، دینا، رزالین، اهورا،سها،رایان،رودین،کسرا و کیارش   ...
1 مهر 1392

سفر به ماسوله

  دختر ما با مامان و باباش رفته ماسوله.          قربونت برم من که با پوشیدن لباس های محلی خسته شدی و تو بغل مامان خوابیدی.     این هم بابایی و دخملی       ...
27 شهريور 1392

سها در باغ پرندگان

امروز سها خانم با مامان و باباش رفته باغ پرندگان تا از نزدیک جوجو ها رو ببینه. البته با کلی تلاش و زحمت تونستیم همه باغ رو ببینیم ، متاسفانه اصلا مسیر مناسبی باسه کالسکه پیش بینی نشده بود.   برای مشاهده عکس ها به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.                       ...
1 شهريور 1392

بالاخره تلاشت نتیجه داد

مامانی امروز در 5 امین روز 5 ماهگیت تونستی یه غلت کامل بزنی. تا امروز همش دستت زیر دلت جا می موند و عصبانی می شدی از اینکه نمیتونی دستت رو در بیاری ولی امروز صبح با مهارت خاصی و بعد از کلی تلاش دستت رو در اووردی و دو دستی روی شکم خوابیدی. هر روز که می گذره دارم بیشتر عاشقت می شم و بزرگ شدنت رو با تمام وجود احساس می کنم. نمی دونی وقتی صبح ها با شنیدن صدات از خواب بیدار می شم و می یام تو اتاقت و می بینم همه تختت رو بهم ریختی ، عروسک هاتو جا به جا کردی، پاهات رو گرفتی بالا و هی می کوبی به میله های تختت چقدر از ته دل ذوق می زنم. وقتی ازت دور می شم بهانه می گیری و نق می زني، فکر می کنی می خوام تنهات بگذارم ولی به محض اینکه از حضورم مطمئن می ش...
29 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم سها می باشد